تبليغاتX
شتر زنک کوهی

شتر زنک کوهی

نمی دانم چرا تمام کبوتر ها در حیاط خانه ما می میرند
چرا مرگ کبوتر ها بهانه به روز کردن وبلاگ من می شود
 چرا نشد این دفعه که از صدای خوردن کسی به پنجره به حیاط دویدم نجاتش بدهم  . وقتی رسیدم  با چنگال گرفتش  و رفت ، شاهینی که ندیده بودم !

من ماندم و ایوانی که باد روی پرها می نشست
 بغضی روی گلوی من
پدر
پدر
هر روز نان نریز
خالی حیاط
با همین چند خرمالوی نارنجی هم زیباست .

باید به بعضی روزها عادت کنی ،بعضی چیزها ،حرف ها .بعد در خودت زندگی می کنی در خودت حرف می زنی نه حرف نمی زنی شعر می گویی ،گریه می کنی ،قدم می زنی ،عاشق می شوی ، می میری ، هستی ، نیستی . شاید هم عادت نکنی ، بپذیری .
هنوز همه چیز را دوست دارم  و هیچ چیز را دوست ندارم  و این زندگی را به من نزدیک می کند خیلی نزدیک
زندگی ؟

یک ماه مدام هر روز زنگ و اس ام اس که باید ببینمت .
- کی هستی؟
-  ای بابا گیر نده .
- چرا باید ببینمت ؟ چرا این همه در مورد من می دانی ؟
- تو بیا .فقط یک ساعت
- کلافه ام کردی . باشد

با تمام پیش زمینه های عجیب غریب و وحشتناک رفتم . از سرکاری بودن قضیه بگیر تا ملاقات با یک آدم بیکار تا پوزخند به کسی که شاید می خواسته امتحانم کند تا جیغ زدن سربعضی فامیل های خاله زنک مان که گاهی  کم از این کارها نمی کنند تا  ثابت کنند دختر خوبی هستی یا نیستی !
 تا گرفتن حال طرف یا اصلا نگرفتن و فقط نشستن  و حال خودت به هم خوردن از این همه که در  بالا گفتم  و فقط می خواستم بالا بیاورم . رفتم از سر لجبازی با خودم یا....
 - خوب  شما ؟
- چه قدر عوض شدی
-  عوض  چی؟
- هفت سال پیش را یادت می آید؟
- ........

چه قدر خندیدم . پرتاب شدن به یک اس ام اس اشتباهی در دوران دبیرستان . دختر  خرخوان محتاطی که پر از آرزوها و موفقیت های بزرگ بود .دست از پا خطا نمی کرد و گفت : لطفا مزاحم نشوید من برای این کارها وقت ندارم .اصلا هم از شما خوشم نمی آید .
 - فکر نمی کردم بیایی  یا منتظر بودم  بفهمی ، دعوا راه بیاندازی ، بری .
- خیلی دیوانه ای  
به اندازه هفت سال حرف زدیم  به اندازه هفت سال از زندگی. خوب بود که حداقل همه اش خوردن و خوابیدن نبود .خوب بود که به اندازه سه ساعت درباره اش حرف  داشتیم و باز هم ماند  .به اندازه سه ساعت درباره زندگی فکر کردم . به اندازه سه ساعت پرت شدم .
به اندازه سه ساعت آنقدر تجربه های عجیب داشت که گفتم اگر نویسنده یا شاعر می شدی به دردت می خورد !

قرار بعدی هفت سال دیگر ،همین ساعت  توی همین کافه .
-خداحافظ
-خداحافظ

 هفت سال بعد شاید مرده باشیم ،ازدواج کرده باشیم ، خارج از کشور باشیم ،شاید ... اما باید بیاییم !
 بعد بنشینیم و از زندگی بگوییم .
از این دست اتفاق ها در زندگی من زیاد نه اما کم هم نمی افتد .
هنوز همه چیز را دوست دارم
دانشگاه ، طرح ، اسکیس ،تحویل ، کار ،شرکت ،تنهایی ،شعر ،ادبیات ، مطالعه ، نوشتن ،چای ،اتاق ، مادر ،دیوار ،پنجره ،خاطره ...
هنوز همه چیز را دوست دارم  و هیچ چیز را دوست ندارم  اما اتفاق های بینشان را دوست تر .
به همه چیز بدهکارم ، بدهکار  

یک چهارپاره از کارهای کلاسیک ام :

خار پشت بی آغوش

برگ زرد توی چوب

ترس مانده در تیغش

زخم  های روی چوب

 

پشت کلبه ای خالی

بند رخت ِ بی حالی

نرم توی چشمانش

باد می خورد شالی

 

خار پشت خواری که

حال را به هم می زد

چشم قایمش با تو

پلک روی هم می زد

 

توی مشت غمگینش

جا نمی شود دستی

جمع می شود در خود

فکر می کند هستی

 

می شود فرو از پشت

توی خواب یک انگشت

خون که  می چکد در تخت

کی مگر خودش را کشت؟

 

راه می رود با جیغ

دست های تو در جیب 

می زند خودش را تیغ

جوجه تیغی ترسو

.............................................................................................

دو کار از دیگر هایم :

من پشت به یک اتفاق ساده می افتم
هر روز پای پیری ام را در اتوبوس له می کنم
معذرت می خواهم
ببخشید
حرف ها
مثل جمله های پشت بلیت چروک می شود
کسی نمی خرد
من فحش های خوبی بلد م
که در سر به زیری
روی مرا گرفته اند
زیرت گرفته
نگاه های خیابانی
که به چشم های من مدیون است
زیرت گفته اند
با بوق ممتدی که می گوید :
دووووووووستت دارم.....
.....
..

دلم برای اولین دوست داشتن دوازده سالگی
تنگ شد
روی چین پیرهنم
همه چیز سر می خورد تا رنگ های من
حالا
هرچه کلاغ ها را با ابرها آشتی دهم
باز از درخت می افتم
تقصیر چشم های من بود که سیاه شد
در چشم سفیدی یک روز ابری


.............................................................................................


 

به پرچم های سیاه نگاه کنم یا سبز؟

ابرها روی تیر چراغ برق می ماسند

مرد نارنجی آخرین ته مانده های درخت را می برد

تنهایی کلاغ ها

در غروب دسته جمعی

روی خاطره درخت به من زل زده

از این همه سلام

جز چند ارتباط ناتمام

 چند سرفه ی خشک

 چند

چند

چند

چندتا؟

نمی دانم کجا را باید آتش بزنم

من که برای فتح کسی نیامده ام 

روسری ام را بالا می برم
نه سیاه، نه سبز، نه سرخ
و نه حتی صلح!
تنها کمی شبیه خودم.

 


 

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 14:6 توسط صنم| |

"شاعران ذات اندوهگین جهان اند"

غلامرضا بروسان

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:49 توسط صنم| |

من پاییز را ابری می خواستم ،من پاییز را دلگیر می خواستم ،با برگ  های که نه می مانند  نه می روند  زرد هم نمی شوند پاییز می شوند پاییز... من پاییز را سرد می خواستم که بروم در شال گردنم  ببافم  ،گره بخورم بعد آویزان شوم  از رنگی ترین نخ  مانده به تمام شدن  و هی باد بیاید و من ...باد بیاید و ....

اما نمی خواستم  در یک غروب برگشته از دانشگاه توی حیاط  خانه، چسبیده به پله ها یک کبوتر یخ زده را گریه کنم  و هرچقدر حوله گرم بپیچم دورش توی بغلم  زنده نشود و زنده اش نکنم و پاییز باشد و پاییز باشد و من  حتی نتوانم فقط کمی کبوتر یخ زده ای را نجات بدهم . خاکش کنم کنار باغچه همان جا که وقتی بچه بودم ماهی قرمز های عید را خاک می کردم و روی یک چوب با لاک قرمز می نوشتم  : قبر ماهی قرمز .

دارم فکر می کنم  فکر می کنم فکر می کنم به یک عالمه روزی که  از دانشگاه به اتوبوس فرار می کنم از اتوبوس به پارک از پارک به اتاقم  از اتاقم به خودم از خودم به شعر  از شعر به خودم از خودم به شعر از شعر به خودم . مگر زندگی چقدر طول می کشد که هر روز بپرسم زندگی چیست؟ و مثل یک سوال کلیشه ای مسخره زل بزنم به خودم .بعد برای خودم شکلک در بیاورم و جای نیمکره های مغزم را طوری عوض کنم که  چندان معقول به نظر نرسم .مثلا به جای نیمکره راست و چپ مغز از این به بعد نیمکره بالا و پایین داشته باشم و چون   سعی میکنم عادل باشم  هر دویشان هم به یک میزان کار کنند .

بگذریم ...

از چی؟ همه چیز آنقدر چسبیده به زندگیم که نشود بگذری و تا میایی بگذری پایت گیر می کند به دم دستی ترین چیزی که قرار بوده از آن بگذری و بعد شده تمام زندگی ات .کمی از زندگی ات ،اصلا هر چقدر از زندگی ات .آدم هایی که اینهمه راحت میگذرند از همه چیز چطور می شود ؟ آهان آدم اند یادم نبود من آدم نیستم من آدم نیستم  آدم نیستم .

حالا که نیستم بروم شمع هایم را شوت کنم به جای فوت به یک جای خیلی دور که با خودم   عهد کنم تا وقتی شاعر خوبی  نشوم  از همه چیز راحت نگذرم و نگذرم  و نگذرم .

 چرا همه چیز را مثل احمق ها سه بار تکرار می کنم ؟ آهان یادم نبود من آدم نیستم پس ممکن است گاهی بتوانم احمق باشم گاهی شاعر گاهی معمار وگاهی چسبیده به لنز دوربینم و زندگی را به طرز لعنتیی دوست داشته باشم دوست داشته باشم دوست داشته باشم .که کارگاه بروم  که اجرای شعر تمرین کنم  که تا صبح روی طرحم بیدار باشم  و...

 در یک پی نوشت ناتمام  به مملکتم ببالم که به حول و قوه الهی کشور مان در یکی دو سال اخیر به تولید انبوه "دانشجوی معماری "رسیده  !!! 

رد شویم بیا بروم یک جای دیگر ...

 که کنار مرغابی ها ی ملت باشم  و دلم بخواهد گاهی بزنم آنهایی که برگ ها ی پارک ملت را جارو می کنند ... که  از بهترین دوستانت بهترین منتقد شعرهایت باشد ...که  سه نفری با مینا و مهشاد در "کافه مان " شعر سه نفره بگوییم ... که  بعضی روزها فقط بشینی دور هم بخندی با هر کسی که بود و اصلا روی زمین غلت بزنی از نوع  سنگین وزنی خودت ! بعد کورت ونه گات در مرد بی وطنش بگوید که فروید در نظریاتش می گوید : طنز یک جور واکنش دفاعی در برابر ترس است ...و من می ترسم و می ترسم و می ترسم از تمام این بیست و یک سالی که امشب از من رد شد می ترسم .از ادبیات ، معماری ، هنر....از مسئولیت  در  برابر خودم  در برابر کسانی که دوستشان دارم و هر روز غمگین تر می شوند در برابر این بیست و یک سالی که از من گذشت و چند سالی که نمیدانم تا چند خواهد گذشت .
من می ترسم .


پس بخوانید از من :

یک چهارپاره پاییزی برای پاییز من تقدیم به پاییز پر بغض من :

یک زن که از چشم تو افتاده
در قاب روی میز می میرد
یک جفت چشم مانده در تصویر
دست تو را در خواب می گیرد


از عینکی که خوانده شعر من
روی کتاب مانده در میزم
مردی برایم شعر می گوید
این بار من در کوچه می ریزم

این عصر بارانی بپوش از من
با زود های تا ابد دیرت
من در جوانی زرد می میرم
نا مهربان در چهره ی پیرت

  این بار  من بی خواب می مانم  
از شعر تو لای کتابی که
با یک زنِ در چشم تو مرده
تو می روی بی من بخوابی که...


 

و سه کار از موج نوهایم :


1.

گنجشک ها جوانی منند

که از صبح

 سر همه چیز بحث می کنند

از آن همه درخت جز عصای پیرمردی که به آن طرف خیابان می رود

چیزی نمانده

پیر تر از آنم که راه بروم

کسی نیست کفش هایم را جفت کند

و گره کور بندها را باز کند

حالا که مانده ام

بگذار نان بریزم

و خانه های چوبی بسازم

 


2.

آسمان نمیخواهم

فقط در اتوبوس دو صندلی به من بدهید

یکی برای خودم

یکی کوله ام

در ایستگاه مردی منتظرم ایستاده

با یک شاخه گل آبی در دست

و کوله خالی بر پشت


3.

چند خیابان که بوق می زند

چند آدم و چراغ که کلافه ام

از وقتی دست و پایم را گم کردم

کفش هایی با بند گره خورده

به سکوت جا کفشی فکر می کند

باران که بیاید

پیدا می شوم

در کوچه کسی نمی ماند

و من

مثل یک مرد کنار خودم قدم  می زنم




ممنون برای همه سوپرایز های امشب و در ادامه اش فردا
و امشب چقدر نزدیکم
خیلی نزدیک

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 23:13 توسط صنم| |

برای من تاسف نخورید 
چون لیاقت زندگی کردن را دارم و راضی ام 
ناراحت آدم هایی باشید که به خودشان می پیچند و از همه چیز شاکی اند
برای من تاسف نخورید
چون تنهایم
و در سخت ترین لحظات شوخ طبعی همراهم بوده است

(چارلز بوکفسکی)

تقسیم بندی انتخاب واحد نشان می دهد که ما هم به سال آخر دچار شدیم و من به بغض! چقدر ها

 ماند که نیاموختم و چقدر که آموختم .

 فقط یک ثانیه کافی بود تا تمام خاطرات این سه سال از چشم هایم برود ته قلبم که من با عشق دانشجوی معماری شدم .درست روی سفیدی همین میزهای آتلیه بود که با این همه خش  های کج و معوج که کاتر رویش کنده!  کنار هم ایده دادیم ،اتود زدیم ،سایت آنالیز را قدم زدیم و عکاسی کردیم در دوربینی  از مردم از جامعه از نیازها از شرایط از خودمان تا  باور کنیم که راحت نیست آجر ها را بالا رفتن .

خوب است که هنوز یک سال از این روزها مانده تا بفهمیم چقدر به هم مدیونیم که یاد گرفتیم  در کنار هم کار کنیم
هنوز یادم هست که غر میزدیم به جان مهندس امیری استاد روستا  که این هم شد درس؟ می گفت من اگر به شماها یاد بدهم گروهی کار کنید نصف درسم را داده ام ! 

پایش هستم که خوب رقابت کردیم و خوبتر رفاقت .درست روی همین میزهای سفید بزرگتر از خودمان بود که جدا از فکر ها وایده های خلاقانه ای که هر کداممان باید داشته باشیم معماری همدیگر را نقد کردیم که برای   انسان هاست  که مخاطب باید از آن استفاده کند، باید راه برود، تجربه کند  زندگی کند ،کار کند ،درک کند.

گاهی غبطه میخوردم به سخت کوش تر هامان :) مثل فرزانه و فاطمه و مونا (یی که دیوانه اش منم) به خاطر این همه خستگی ناپذیر بودن بیشتر از خودم حتی! و دوست داشتم و دارم این با هم بودن را این تلاش ها و بی خوابی ها را شب های طولانی و بیدار تحویل پروژه ها را .این همه ذهن خلاق را با رویاهایی که هیچ وقت کهنه نمی شوند.

اما سه سال دانشجویی من که فقط معماری نبود  هم بیشتر لبخند می شوم .من خودم را پیدا کردم خیلی بیشتر از گم شدن های اکنونم.
به ادبیات مدیونم لحظه هایی که فقط من می دانم هیچ جا پیدایشان نمی کنم و باز هم تلاش برای واژه هایی که به اندازه تمام خط هایی که کشیدم من را نوشتند .
تلاش برای بیشتر نوشتن و بیشتر آموختن و پیدا کردن خیلی چیزها فعالیت های زیادی را برایم نوشت مثل عضویت در یلدایی که زحمت کشیدیم برایش تا حاشیه نشود ولی انگار شد! تا برگزاری شب شعر و فعالیت در نشریه های دانشجویی و .....وحالا که  فعالیتی حرفه ای تر و منسجم تر و هدف دار تر را در خانه شاعران جوان مشهد در کنار چند تن دیگر دنبال می کنم .


شروع دوره جدید کارگاه در یک ماهه اخیر با محوریت کارهای تحقیقی روی فرم و آموزش دقیق تر فرم در شعر فرصت خوبی برای یادگیری موضوعی است که کمتر به آن پرداخته شده . نقد های خوبی که در کارگاه روی شعر های من و سایر اعضا انجام میشود موثر و دقیق است .
به طوری که فکر  می کنم دو ،سه سال است که دنبال چنین نقد های  هستم .

از زحمت های مدرس کارگاه استاد توفیقی  ممنونم  .

و پیشرفت در چاپ کتاب هفته ها هم ممنون تر از استاد و امیررضا پدرام یار.
با پی نوشت تشکر عکسی که دزدیمش از وبلاگ علی حاجی یاری:)




ممنون 
از همه بچه های کارگاه که به خاطر ادبیات با هم یاد میگیریم.
ممنون از فاطمه توانای عزیز که در  تمرین اجرای شعر ها وقتش را به ما داده .


وبلاگ خانه شاعران جوان مشهد هم
 به خاطر مشکلاتی، دوباره راه اندازی شد با مدیریت هانیه ملکی عزیز.
لینک جدید آن را میتوانید در ابتدای لینک های وبلاگم دریافت کنید و اخبار و فعالیت های کارگاه را که قطعا من همه اش را اینجا نگفتم دنبال کنید.


صفحه ادبی کارگاه هم در فیس بوک با مدیریت من راه اندازی شد که میتوانید
 با عنوان "کارگاه شاعران جوان مشهد"سرچش کنید .


و در آخر چند کار جدید از من :
1.                
                                                               چمدان

هوس سفر

خالی بود

کسی باورش نکرد

پر شد

کسی با خودش نبرد

از من برو

جای پایی روی خطی که آخر

نیست می شود جاده

نقطه روی

سفر

-

.

2


زندگی تکرار زنی است

در اتوبوس

بوس

بوس

بوس

و خیابان درازی که هی رد می شود

از زیر پایش

رویش مردی در تاکسی

سی

سی

سی سال  زمان کمی نیست برای ته خط

رسید

ن

.




3.

ادبیات آن قدر شوهر من هست
 که در کله ام هی بوی قرمه سبزی بپیچد
ببخشید شور شده
آب نداشتیم
چکیدم تا پخت
از ترش رویی ریختند سرش
آنقدر هم خوردند
دل پیچه ام گرفت
بالا آمدم اینجا
روی شما!
چقدر خالی ام خوب است
منی که جوشیدم برای شما !


این تابستان هم تمام شد با ادبیات و معماری و اسکیس  و برنامه ریزی برای ارشد .البته بیشترش به ادبیات گذشت خوب تر :)  برای طراحی سردر ورودی مشهد هم که مسابقه اش را شرکت کرده ایم  اگر نقطه نظر یا تعریفی به ذهنتان می رسد کامنت کنید :)



نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 0:0 توسط صنم| |

داشتم به این فکر می کردم که ......نه داشتم به این فکر می کردم اگر.....داشتم فکر می کردم کاش می 

شد...........لعنتی  می شه من فکر نکنم؟!؟


دیروز که داشتم فیلم "تهران من حراج" رو می دیدم با تمام غم و غصه و سختی که توی فیلم بود نتقطه اوج فیلم صحنه روی کوه بودن مرضیه قبل از خارج شدن از تهرانه : یک غروب خیلی دلگیر پر از دود و بوق ممتد ماشین ها از دور، غروبی سنگین از نوع تهرانش و صدای اذان و مرضیه که ناگهان با تمام وجودش فریاد میزنه و جیغ میکشه و جیغ میکشه ..........خیلی وقتا دوس داشتم این کارو بکنم  و با دیدین این فیلم یادم افتاد که چه کارهای ساده ای تو زندگیم میتونستم انجام بدم و ندادم اون هم خودمون میدونیم چرا : من تنهایی حق ندارم برم کوه


این ظهر های لعنتی تابستون تازگی ها  زیاد کش می یاد و کش میاد انگار که آفتاب درست روی مغز من می تابه و مغز من که همین جوری ازش دود بلند میشه  دوس داره به همه چیز فکر کنه از فلسفه آفرینش و بودن یا نبودن خدا و مذهب و تاریخ تمدن و عرفان و هنر  بگیر تا جوش های اعصاب خورد کن روی روصتم.

بعضی وقتا دوس دارم  سرم بذارم تو بغل یکی که خیلی از من قوی تره و هیچ وقت تو زندگی کم نمیاره  وکلی گریه کنم"دلم آغوش بی دغدغه می خواد" ولی همه آدم ها حق دارن تو زندگی کم بیارن چون آدمن .
یه چیز خیلی وحشتناک اینه که درسته که آینده غیر قابل پیش بینیه ولی تو این مملکت خراب شده خیلی خیلی زیاد دور و غیر قابل پیش بینیه .وقتی که هیچ چیز اینجا ارزش نداره نه مدرک تحصیلی نه شغل نه هنر نه...... آدم ها اینجا زنده اند " زندگی" نمی کنند (خیلی نومیدانه است نه؟ ولی من آدم نا امیدی نیستم )
خیلی وقت هابه این موج هم نسلانم که به مهاجرت فکر میکنند بیشتر حق میدم و گاهی از ته دلم آرزو می کنم  من هم زودتر کارام درست بشه و برم پیش عموم یا هر اتفاق دیگه ای که منجر به فرار کردنم بشه .آره فرار کردن ،شاید بشه اسمشو فرار کردن گذاشت و من دلم میخواد فرار کنم حتی اگر اسمم رو فراری بگذارم . من هیچ وقت معتقد نبودم اینجا وطن منه .اگر جایی یک روز وطن من باشه اونجا جایی که من "خودم"باشم .جایی که کسی درباره ساده و ساده ترین حقوق من مثل نوع پوشش و انتخاب مذهبم و نوع رشته تحصیلی ام و نوع شغلم تصمیم نگیره  جایی که من به خاطر حتی کوچک ترین حرکاتم زیر ذره بین نباشم جایی که......
خیلی وقت بود درباره این چیز ها غر نمیزدم ولی حالا می فهمم که حتی ساده ترین و ابتدایی ترین حقوق من هم بهم تحمیل میشه .و این چیز کمی نیست!! واقعا نیست !! شاید بشه با کم پولی زندگی کرد با خیلی زیبا نبودن با نداشتن هدف های بزرگ ...اما وقتی حتی نشه با وجود تمام مشکلات خودت باشی اونوقت به فرار فکر میکنی و فرار و غریبه شدن هرچه بیشتر با مردمت و دور شدن و....
چقدر دلم میخواست به جای اینکه هر روز یک دانشکده معماری مثل جلبک سبز بشه تا یک عده خوشحال که فکر میکنن دارن رشته باکلاسی رو می خونن  جلبک آبیاری کنن،  روی آموزش درست معماری و و به کار گیری عملی اون در شهر سرمایه گذاری می شد .تا کم کمش هر بیسوادی ور نداره خونه مسکونی رو آلومینیوم نما کنه .
لعنتی من معماری رو دوست دارم.
و شعر
وشعر
وشعر
 
تمام اون چیزی است که باعث میشه تو "زندگی"کنی حتی اگه یک روز زنده نباشی .
ممنون ادبیات
ممنون استاد
ممنون بچه های کارگاه
ببخشید اگر شاعر خوبی نیستم.

 
 

1.

آن روز ها گندم تنت

تمام مزرعه ام

حالا سردم است

و نان گرم آغوشت

هر روز گران می شود

 


2. 

کدام گاو گفت؟

من و تو باید

مااااا شویم

من منم

و تو تویی

و این قرن

پر از تنهایی است


3.

تمام غنیمت من

از این همه جنگ

سربازی است

که نمی داند شکست خورده

هر روز شعر می گوید

اسلحه اش

 


4.
 

صنم نامم ولی کس با دلم نیست 

 در این مذهب خدا هم شاعرم نیست

من و تنهایی و یک بغض واژه 

 اگرچه شاعری در ظاهرم نیست

از این ترس سیاه شهر گویم 

 که در این کوچه مردی  عابرم نیست

دلم شمع و گل و پروانه می خواست

 اگر چه کودکی ها خاطرم نیست

بیا با من ، نه با پروانه ها باش 

 که این پیله لباس فاخرم نیست




نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 0:8 توسط صنم| |

آدم هایی هستند که عاشق اند .خیلی عاشق اند و به خاطر این همه عشق اتفاقا منطقی اند ،جدی اند ،خودشان را گم نمی کنند .می دانند از زندگی چه میخواهند .می دانند که باید لحظه هایشان را چطور لحظه به لحظه بیاموزند، به خودشان به دیگران و عاشق باشند و این جاست که دلت می خواهد جای آن ها باشی در کنارآن ها باشی  و بیاموزی و اشتباه کنی و یاد بگیری  ......

وبلاگ کارگاه ادبی خانه شاعران جوان مشهد راه اندازی شد .لینک آن در پیوند های وبلاگم موجود می باشد .

در این وبلاگ می توانید از روند برگزاری جلسات و اخبار مسابقات و جشنواره ها و همچنین تلاش ها وزحمات استاد خوبم مصطفی توفیقی و سایر شاعران و دوستان علاقه مند به ادبیات مطلع شوید .

و همه این ها
از بهانه های ساده خوشبختی است


نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 22:48 توسط صنم| |

1


شعر زیسته ام

در واژه واژه اش

درنگ می کنم

که فاصله نفس تا قفس

یک نان

بیشتر نبود


صنم احمدزاده


2

من

زنی که ناخن هایش را

در جنگ باخته

اما هنوز با انگشت هایش

آواز می خواند


صنم احمدزاده

3

 

از گنجشک های سرزمینم

تیر و کمان ماند

 کودکانی که

سنگ شدند

تا مرد شوند


صنم احمدزاده


4

چین دامن صورتی اش

چروک شد بر خستگی صورتش

زنی که از ترس سنگ و سجاده

باد هم نمی وزید

پوست زنانگی اش


صنم احمدزاده



نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 0:27 توسط صنم| |

شاعرهم نباشی،شاعر می شوی بر مزار شهریار .آنجا که مقبره الشعرایش می خوانند مومن می شوی به هرچه واژه است ،نفس می کشی با هرکه شاعر است .

عکاس هم نباشی ،عکاس می شوی  ذهن هر بنا را، ثبت می شوی در بازی نور و آجرش  رنگ می شوی در نقش هر کاشی اش  .

معمار هم نباشی، معمار می شوی در بند بند ساختار عالمانه اش در امتداد هر خط و هر کنج عارفانه اش .

حالا کمی سکوت می کنی در برابر تاریخ مقتدرانه اش .عاشق می شوی گوش می سپاری به زبان آذری اش.

مسافر هم نباشی هم سفر می شوی در تمام لحظه های خالصانه اش.


سفر تبریز برایم سرشار از تجربه های شاعرانه ،معمارانه و عکاسانه بود با جمعی که پر از ذوق و شور بودند پر از شعر پر از عشق پر از حس عکاسی پر از صمیمیت پر از کاغذ و قلم و اسکیس . این سفر از تجربه های ناب زندگی ام بود .

خبر خوب برگزیده شدن یکی از عکس های تبریزم در میان ده عکاس برتر مسابقه عکاسی جشنواره بزرگ خیام بود که از میان حدودا 600 اثر ارسالی از عکاسان جوان به جشنواره  23 عکس نمایشگاه شد و از ده عکاس تقدیر به عمل آمد .

پا نوشت : فشار درس هایم به شدت زیاد است . این ترم های آخری حجم پروژه ها خیلی سنگین شده .عذر می خواهم اگر دیر به دیر آپ می شوم 

پای پا نوشت : از شروع دوره جدید کارگاه خوشحالم:)

و حالا چند کار جدید برایتان می گذارم و نقد هایتان را صمیمانه پذیرایم :

کودکی دیدم

خیابان گرد

فقر وزن می کرد

پرسیدم

وزن بودن چند؟

گفت:

هرچه دل سنگت می خواهد


...............

دلم

خدایی شاعر می خواهد

که کتاب بی آسمانش را

از زبان همین مردم

بسراید

بی آنکه تطهیر شوند

واژگانش

در ابتذال هر کوچه این شهر


.............................


آنسوی پنجره 

روی ایوان

دانه می پاشی

اینسوی پنجره

از واژه گنجشک

شاعر می شوم

فاصله نسل هامان

این دریچه را نگشود

پدر!

صنم احمدزاده

نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 20:48 توسط صنم| |

چادری که بر سر می کشیم؟

 خطی که زیر چشم می کشیم؟

ما سیاه شدیم

سیاااااااااه

بعد از آن

 تمام شهر را

با قدم

آسفالت کردیم


صنم احمدزاده

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 21:2 توسط صنم| |

از سر انگشتان این قلم

از حزن این خاک غریب

تا حنجره چکاوکی

 با زخم هایی از عشق

عمیق 

من بهار را هزار بار سروده ام

تا نشوند تبعید

واژه های امید

صنم احمدزاده


بگذریم که این چند روز آخر سال هرچه اتفاق عجیب بود بر سرم نازل شد .از شکستن شمع دان های نازنین مادرم هنگام چیدن سفره هفت سین  بگیر ( خودم هم نمی دانم حواسم کجا بود که دیدم شمع هایشان دستم است و خودشان پخش شدند روی سرامیک های صورتی نشیمن ) تا زدن پولهای جیبم و شنیدن خبر فوت یکی از دوستان کودکی و باز وسط  یک ماجرای دیگری تماس کسی از اعماق گذشته ... و درد دندان های جراحی شده عقل و دل درد های فیزیکی از نوع کذایی اش ........به سلامتی سال هم دارد تحویل می شود و به جان خودم اصلا حوصله این همه تبریکات تکراری که از درو دیوار می بارد را ندارم .نمی دانم چرا هر کار می کنم نمی توانم با مقوله عید کنار بیایم .به هر حال اصلا فکر نکنید که الان این متن قرار است تمام بشود و من در آخرش کلی آرزوهای سالی سرشار......و....تقدیمتان کنم .از این خبر ها نیست به خصوص که اوضاع جهان و خاور میانه بدجوری روی مخیله ام قدم می زنند .

بوی جنگ می آید
از خاورمیانه
بوی خون
و فقر
وفقر
وفقر
و رویاهایی که نمیدانم
در کدام آتش
خواهند سوخت
و جهان من
که این بار چهارم می شود 


پا نوشت: پیشتر ها حس می کردم اما الان مطمئنم که جهان دارد تحت چند ایدئولوژی غالب اداره می شود و ما (بیشتر هم جهان سوم) عروسکان خیمه شب بازی بیش نیستیم.

کلا همیشه قرار نیست به همه چیز امیدوار باشم و بیایم و برایتان مودبانه و ادیبانه و فاضلانه  از آمال و آرزوها و برنامه هایم بگویم و حتما خیلی هم ادعای شخصیت و ادب و فضل و خوش برخوردی کنم . تا جایی که یادم است همیشه خودم بودم گاهی مودب گاهی عصبانی گاهی .....ادعایی هم نداشتم که مطلقا اینم یا آنم یا همانم .


سال نود.........................................................................................................................................................................

به من چه؟!؟!:دی :دی 


نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 2:20 توسط صنم| |

Design By : Night Melody